محمد محمد ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

روزهای زندگی من

بیرون شهر

سلام آقا کوچولو یه روز دیگه از روزای گرم تابستون در حال سپری شدنه و عسل مامانی لالا کرده و این فرصتیه تا مامانی برا گل پسرش بنویسه دیروز جمعه بود و ما هم تصمیم گرفتیم با خاله جون ملیحه (دوست مامانی)و خانوادشون و آرش جون (پسر خاله جون)بریم بیرون شهر دیروز به گل پسرم خیلی خوش گذشت و حسابی خوشحالی کردی ,مخصوصا دم اومدن ,که بابای آرش با دیدن یه گله گوسفند که دورتر داشتن عبور میکردن و یه پسر کوچولو چوپانشون بود شما رو به اتفاق آرش جون برد تا ببعی ها رو ببینین تو اون گله یه بره کوچولو بود که بابای آرش میخواست بیاردش تا با اون بره ناز عکس بندازین ,ولی مثل اینکه مامان بره اجازه دور شدن برشو نمیداده برا همین هم...
20 تير 1390

گذران روزهاي سخت

سلام گل ماماني: امروز مي تونم بعد از گذر چند روز سخت كه با بيماري تو همراه بود دوباره برات بنويسم،تو دو سه روز گذشته حال محمد عزيزم اصلا خوب نبود و همراه تو منم داشتم از پا در ميومدم ،اما خداي مهربونمو شكر ميكنم كه از ديروز تا حالا خيلي بهتر شدي و دوباره شيطونياتو از سر گرفتي محمد عزيزم اين روزا كه تو مريض بودي انگار من و باباييم مريض بوديم ،خيلي روزاي سختي رو گذرونديم ،نمي دوني وقتي مي ديديم تبت بالايه و همش كسلي و مي خواي لالا كني چه حالي ميشديم ،تقريبا اين دو سه شب همش كنارت بيدار بوديم و مواظب بوديم تبت خيلي بالا نره ،اكثر اوقات با بابايي به يه زحمتي پا شويت مي كرديم ،تو هم چون بدنت گرم بود از اين كار بدت م...
15 تير 1390

محمد مامان مریض شده

سلام عسلم بازم اومدم تا برات بنویسم ,تو هم لالا کردی ,شاید نوشتن در لحظات سخت زندگیم از خیلی سالها پیش که نوجوون بودم همیشه تسلی بخش و آرام کننده من بوده ,من یه عالمه دفترچه خاطرات از روزای زندگیم دارم که همشون ثبت کننده شیرینی ها و سختیهای زندگیم بودن ایشالا وقتی بزرگ شدی می تونیم با هم یه مروروی بهشون داشته باشیم اما محمد خوشگلم نمیدونم چرا مامانی وقتی ناراحته بیشتر پی نوشتن و میگیره تا زمانی که شاده ,شاید به خاطر اینکه وقتی ناراحتم میخوام یکم با خودم خلوت کنم ,شاید به خاطر اینکه دوست دارم اینجوری درد و دل کرده باشم یا شایدم چون بعد از نوشتن کلی سبک میشم و بهتر می تونم با قضایا کنار بیام حالا علتش هرچی که باشه م...
12 تير 1390

بدون عنوان

سلام پسر مامان بالاخره باز لحظاتی رسید که می تونم میهمان چشمان زیبایت باشم این روزا این قدر تو رفت و آمد به مشهد بودیم که همه چی یه جورایی تغییر کرده,حتی این تغییر تو وبلاگ نویسی تو هم تاثیر گذاشته این چند روزه که چه عرض کنم این چند هفته ,من و تو به خاطر مامورییت های بابایی بیشتر مشهد موندیم و تو حسابی کیف کردی امروزم دو روزه که برگشتیم ,امیدوارم بتونم مثل فبلا برات زود به زود بنویسم ,امروز که به وبلاگت سرزدم متوجه شدم کل عکسات غیر عکسایی که تو نی نی وبلاگ آپلود کردم همه پاک شده خیلی ناراحت شدم اما امیدوارم بتونم یه کارایی برات بکنم تو این چند هفته این قدر کارای قشنگ یادگرفتی و این قدر اتفاقای قشنگ زندگیت ب...
10 تير 1390

بدون عنوان

سلام آقا کوچولو الان که دارم برات می نویسم تو خونه مامانی ای  و من و تو مشهدیم چند روزی میشه که به خاطر کارای بابایی مشهدیم و به تو حسابی خوش میگذره و مامانی  ام می تونه مثل الان یکمی استراحت کنه و با خیالی آسوده تر برات بنویسه محمد عزیزم دفعه پیش که مشهد بدویم با مامانی و بابایی و دایی جونا و خاله جون و عمو مجید رفتیم نیشابور اونجا حسابی به گل پسرم خوش گذشت و با هم همه جا رفتیم از جمله آرامگاه خیام و کمال الملک و عطار و امام زاده محروق ,سعی کردم همه جا ازت عکس یادگاری بگیرم یکی دیگه از جاهایی که رفتیم مسجد چوبی یا دهکده چوبی نیشابور بود که خیلی قشنگ و دیدنی بود اون روز ظهر بابایی ما ...
28 خرداد 1390

محمد در 14 خرداد

سلام گل پسر بالاخره با هزار ترفند و زحمت لالا کردی ,بازم دریغ از خوردن ناهار اصلا ولش کن دیگه خودمم خسته شدم از بس از غذا نخوردنت گله کردم ,هرجور راحتی بالاخره فرصتی شد تا بتونم برات با خیالی آسوده تر بنویسم ,امروزم درمورد ١٤و١٥خرداد که مشهد بودیم و بهت قول دادم مینویسم تا باز دوباره نوشتن خاطراتت روال عادی رو از سر بگیره روز ١٤ خرداد به اتفاق بابایی و مامانی و دایی جونا و خاله جون و عمو مجید رفتیم باغچه بابایی اون روز به پسر گلم خیلی خوش گذشت ,همین طور به من و بابایی,اون روز تا عصر همه با هم اونجا بودیم و حسابی از میوه های تازه باغ تناول کردیم ,مخصوصا خوردن توت از درخت خیای با حاله ,اونم اگه دور از...
21 خرداد 1390

نیمه خرداد و مسافرت مشهد

محمد خوشگلم سلام: عزیزم تو چند روز تعطیلی خرداد امسال بازم مثل همیشه من و بابایی تصمیم گرفتیم به اتفاق شما مثل اکثر تعطیلات بریم مشهد,بخاطر همین ٥شنبه از اینجا راه افتادیم ,اون روز چون هممون خسته بودیم برنامه برا بیرون نذاشتیم روز جمعه با هم رفتیم طرقبه ,پیش مامانی و پدرجون,ظهر اون روز تو طرقبه تو زیاد پسر خوبی نبودی و مامانی و بابایی رو این قدر اذیت کردی که همه دیگه می گفتن واقعا بهشت زیر پای شماست اون روز ظهر تا شب نق و نوق کردی و ناهار نخوردی ,با اینکه همه دور هم بودند ولی موقع ناهار من و بابایی مجبور شدیم نوبتی ناهار بخوریم تا یکی تو رو نگه داره ,با امیر علی و احمد هم کم بازی کردی ,ای کاش یکم از این دو تا خو...
19 خرداد 1390