محمد محمد ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

روزهای زندگی من

این روزا

سلام آقا کوچولو عزیزم نمیدونی چه قدر دلم برا گذشته ها که تند تند وبلاگتو آپ می کردم تنگ شده اون موقع ها نوشتن تو وبلاگت نه تنها برام یه سر گرمی بود بلکه آرومم می کرد و از نوشتن برای تو که همه زندگی منی لذت میبردم عزیزم تقریبا 3 هفته ای میشه از اومدن و مستقر شدنمون تو مشهد می گذره و تو حسابی از این نقل و انتقال کیف میکنی دیگه به خونه و محیط جدیدمون عادت کردی ,قبلا طبقه بالای خونه مامانی رو که حالا ما توش میشینیم رو به عنوان خونمون به رسمیت نمیشناختی و همش دوست داشتی بری پایین اما حالا فهمیدی که اینجا خونه جدیدته و تازه بعضی وقتا بقیه رو هم که میان بالا بیرون میکنی و درو از روشون میبندی (فکر کنم یخت خیلی زود باز شده و خود...
10 مهر 1390

بالاخره برگشتیم

سلام عزیزم وای که نمیدونی چه قدر دلم واسه نوشتن تو دفتر خاطرات زندگیت تنگ شده بود و نمیدونی چه حس خوبی الان که برات می نویسم دارم البته نوشتن این پست رو مدیون دایی جونی چون ما هنوز اینترنتمون وصل نیست,و من دارم از خونه مامانی برات وبتو آپ میکنم عزیزم تو این روزایی که نتونستم بنویسم خیلی اتفاقای مهمی تو زندگیمون افتاده که همشون هم خوشبختانه خوب بودند عزیزم بالاخره مامانی و بابایی تونستن به خواست خدای مهربون یعد از تحمل 8 سال دوری از خونوادهاشون به خاطر کار بابایی, به شهرشون برگردن حتی نوشتنشم بعد از این 2 هفته برام لذت بخشه دوست دارم دعا کنی بابایی اینجا هم مثل همیشه تو کارش موفق باشه ,آخه اون به...
29 شهريور 1390

دندون جدید

سلام ناناز مامان امروز از صبح که از خواب پاشدی دیدم خیلی کلافه ای و همش بهونه گیری میکنی ,برا آروم کردنت به هر کاری دست زدم از دادن جعبه جواهرات گرفته تا آویزی که بابایی برات از شمال خریده بود و تو هم با هر بار رد شدن و یه دستی به بر و روش کشیدن حسابی تابش داده بودی ,امروز برا همیشه هم آنچنان تابش دادی که فکر کنم فقط به درد بازی خودت یا در آینده درست کردن کاردستی بخوره,یکمی هم دعوات کردم از بس نالیدی ,ببخشید بعضی وقتا دست خودم نیست اما بعد متوجه شدم کوچولوی مامانی یه دندون کار ٢ تا دندون پایینیت نیش زده بیرون و دندون کرسیتم داره لثه تو میشکافه خیلی دلم برات سوخت ,مخصوصا وقتی فهمیدم علت بهونه گیریات چی بوده عز...
29 شهريور 1390

محمد و باغبانی

سلام گل من: پسرم ما تو حیاط خونمون یه باغچه کوچولو داریم که یکی از همکارایه بابایی زحمت کشیده و توش چند تا بوته خیار کاشته معمولا بیشتر بعد از ظهرا بابایی تو رو میبره تو حیاط که هم بازی کنی و هم چون سر گرم بازی میشی بتونه به این بهونه بهت یکم عصرانه بده بخوری بعدم با هم دیگه باغچه رو آب میدین ,چند روز پیش منم همراهتون تو حیاط بودم و دیدم وقتی بابایی شیلنگ و باز میکنه که باغچه رو آب بده تو هم خیلی دوست داری کمکش کنی و یکم به بوته ها آب برسونی از اینکه میدیدم به داخل باغچه و بو ته ها کار نداری و حتی برگاشونم دست نمیزنی خیلی خوشم اومد ,چند تا عکس یادگاری هم ازت گرفتم که برات میذارم ,تا ببینی از اول بچه طبیعت دوستی بود...
21 مرداد 1390

وقتی محمد مثله بزرگا میشه

سلام شازده کوچولوی من: این روزا خیلی دوست داری هرکی هر کاری رو انجام میده چه در تونت باشه و چه نباشه تو هم تقلید کنی مثلا چند روزه پیش که بابایی داشت باطری اسباب بازیتو برات تعویض میکرد ,دیدم بعدش تو هم مثل بابایی یه پیچ گشتی برداشتی و رفتی سراغ نموت که مثلا باطریشو عوض کنی منم از فرصت استفاده کردمو چندتا عکس ازت گرفتم که یکیشو بات میذارم: چند روزه پیشم وقتی پشت سیستم نشسته بودی اون قدر جوگیر شده بودی و فیگور بزرگترا رو گرفته بودی که حیفم میاد عکسشو برات نذارم: ...
16 مرداد 1390

محمد جون و لالا

سلام مامانی نمیدونی وقتی لالا میکنی چه چهره معصوم و قشنگی پیدا میکنی امروز چند تا از عکسایی که وقتی لالا کرده بودی ازت گرفتم رو میخوام بذارم تا خودت هم ببینی چه قدر خوشگل میشی ,مخصوصا که گاهی اوقات مثل تو این عکسا دوست داری صلیبی بخوابی: وقتی محمد جون تو تابش لالا میکنه: قربونت بشم با اون چهره معصومانه ات ...
14 مرداد 1390