روزهای زندگی من
خاطرات کودکی محمد

'محمدعزیزم

 

محمد عزیزم

روزی که به دنیا امدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید

 

که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیبا تر است

 

و میلادت شیرین ترین بهانه ایست که میتوان با آن

 

به رنجهای زندگی هم دل بست و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست

 

میلاد تو معراج دست های من است

 

وقتی که عاشقانه تولدت را شکر میگویم

 

[ پنجشنبه 1 تير 1391 ] [ 0:41 ] [ مامان محمد جون ]

سلام

یه سلام گرم و قشنگ به.....

اومدم بگم محمد جونی دیدم دیگه نمیشه

چون شما دیکه حالا یه داداش جون داری و من دو تا گل قشنگ دارم پس سلام به خوشگلایه خودم

محمد و مرتضی

بعد یه سال نمیدونم از کجا  و چی بگم به خاطر همین فعلا برا شروع یه عکس از تون میذارم
 

[ يکشنبه 2 شهريور 1393 ] [ 17:04 ] [ مامان محمد جون ]

سلام نفسی

نمیدونم از آخرین باری که برات نوشتم چند روز میگذره فقط اینو میدونم که انگار حساب سال و ماه داره از دستم میره

تو همه این روزایی که نتونستم برات بنویسم یه عالمه اتفاقایه خوب و بد برامون افتاد و گذشت

اما هرچی بوده تا به امروز خیر بوده

عزیزم

تو هر روز بزرگ و بزرگتر میشی و هر روز شیرین تر از روز قبلت مخصوصا حالا که دیگه مثه یکی از اعضایه بزرگ خونواده تو صحبتا شرکت می کنی و فکر کنم یکم هم بیشتر از کوپنت برامون سخنرانی می کنی

به تولد نی نی جدیدمون هم چیزی نمونده تا سه ماهه دیگه شما صاحب یه داداش کوچولویه مهربون میشی(برایه ملیحه جونم که داره از کنجکاوی.....)

میدونم که خیلی دوسش داری و از الان همش میگی میخوام باهاش بازی کنم و مواظبش باشم

آخه شما خیلی مهربونی و هوایه بچه هایه کوچکتر از خودتو خیلی داری و مراقبشونی

تو این روزا که مامانی و بابایی رفتن سفر حج من و شما خیلی تنها شدیم

منم مرددم که دوباره مهد بفرستمت یا نه آخه بردن و آوردنت یکم برام سخته

نمیدونم ولی سعی میکنم تو این هفته تصمیم بگیرم

محمد جونم دعا کن مامانی دیگه تنبلی نکنه و زودتر بیاد این جا برات بنویسه عزیزم دوست دارم و برات هر کاری می کنم

[ دوشنبه 1 مهر 1392 ] [ 23:41 ] [ مامان محمد جون ]

سلام عسلی

میدونم خیلی وقت میشه که برات ننوشتم و دل خودمم واسه اینجا یه ذره شده

عزیزم این پست اولین پستی هست که تو سال جدید دارم برات مینویسم

تو این دو ماهی که از شروع سال نو می گذره واسه خونواده ما خیلی اتفاقایه جدید افتاده

و شاید یه سری از این اتفاقا باعث شده مامانی یکم کم کار بشه و برات نتونسته بنویسه

شروع سال جدید برامون پر بود از شادی و یه اتفاق خوب

اونم اینکه لحظه سال تحویل متوجه شدیم خاله جونی داره برامون یه نی نی قشنگ و ناز میاره و شما هم یا پسرخاله دار یا دختر خاله دار میشی

از بعد تعطیلات هم تصمیم گرفتیم بذاریمت مهد یه مهد خوب و نزدیک خونه

شما هم خیلی مهد کودک و مربیتو دوست داری

هرچند من برا رفتنت زیاد اذییتت نمی کنم و اجازه میدم خواب صبحتو کامل بکنی و بعد بری

روزایی هم که دوست نداری نمیری

از روزی که میری هم غذا خوردنت بهتر شده و هم روابط عمومیت

امیدوارم از بودن با بچه هایه هم سنت لذت ببری

وآخرین خبر و شاید مهم ترین اتفاق سال جدید اینکه داره یکی به اعضایه خونوادمون اضافه میشه

البته تا اون بیاد شما 4 ساله میشی و میدونم اینجوری از تنهایی حسابی در میایی

مخصوصا اینکه شما بچه هایه کوچیکو خیلی دوست داری

عزیزم امروز اومدم تا برات اتفاقایه سال جدیدو بنویسم

چند روزی هست قصد دارم برات بنویسم اما راستش مامانی این روزا یکم کم حوصله و تنبل شده امیدوارم درکم کنی و بتونم از این به بعد زودتر برات بنویسم

مثه همیشه بهت میگم هیچ چی نمیتونه دوست داشتن من و به تو کم کنه عزیزم

میبوسمت

[ پنجشنبه 26 ارديبهشت 1392 ] [ 17:39 ] [ مامان محمد جون ]

سلام عزیز دلم

همون جوری که بهت قول دادم امروزم با یه سری دیگه از عکسایه تولدت اومدم

امیدوارم خوشت بیاد

هدیه مامانی و باباییهدیه مامانی و باباییهدیه دایی جون علیرضاهدیه مامانی هما و پدر جونهدیه عمو جون جوادبرگه یادگاریگیفت های هدیه

عکس بالا مربوط به گیفت هایه هدیه بود که سی دی تولد پارسالت رو که میکس کرده بودم به مهمونا هدیه دادیم

کارت دعوت تولدتقیف پاپ کرن کفشدوزکی

[ شنبه 3 فروردين 1392 ] [ 11:45 ] [ مامان محمد جون ]

    سلام گل پسر

بنا به قولی که بهت داده بودم امروز با یه سری عکسایه تولدت اومدم

امیدوارم خوشت بیاد

 

کیک تولد محمد جون

 

اینم چند نمونه از تزیینات

تولد

تولدتولدتولدتولدتولدتولدتولدتولدتولدتولد

 

اینم از هداییای تولدت:

هدیه بابا جونهدیه خودمهدیه زهرا جونهدیه خاله جونهدیه امیر علی و احمد جون

عزیزم دوباره سعی میکنم به همین زودی با بقیه عکسایه تولدت بیام

دوست دارم خوشگلم

                                 

[ شنبه 19 اسفند 1391 ] [ 23:53 ] [ مامان محمد جون ]

سلام نفسی

میدونم خیلی گذشته و برات ننوشتم تو این روزایی که نتونستم برات بنویسم یه عالمه اتفاقایه قشنگ و خاطره ساز برامون افتاد

عزیزم اول اینکه من تا چند روزی درگیر کارایه تولد کوچولویه شما بودم تا حسابی بهتون خوش بگذره

و از روزایه بعدشم مشغول کارایه دایی جون حسین بودیم

عزیزم بالاخره دایی جون حسینم قاطی متاهلین شد و شما حالا یه خانم دایی جون مهربون مثه دایی جون داری که خیلی دوسشون داری

بعد از مراسم عقد تو حرمشون که تقریبا با مراسم تولد شما هم زمان شد

تا فاصله مراسم تالارشون فقط 15 روز فاصله بود و ما باید تو این 15 روز خریدایه خانم دایی جون و حتی خوذمونو انجام میدادیمو برا مراسم آماده میشدیم

واسه همین من هر روز از صبح که بیدار میشدم تا تقریبا شب تو بازار بودیم

و همین باعث شده بود  فرصتی نباشه که بیام و برات از عکسایه تولد خودتو و تولد زهرا بزارم واز مراسم عروسی بگم

عزیزم تو اولین فرصت برات عکساتو آپلود میکنم و میذارم

امیدوارم همیشه از شادیها برات بنویسم

دوست دارم خوشگلم

[ پنجشنبه 17 اسفند 1391 ] [ 18:42 ] [ مامان محمد جون ]

سلام مامانی

خوشگلم امروز میخوام برات یکم از طریقه خوابیدنت و تحول یه باره دیشب بگم2baby.gif

عزیزم شما از همون نوزادی وقتی می خواستی بخوابی یا رو پایه من یا رو پایه بابا جون لالا میکردی و هنوز هم این رویه با توجه به اینکه شما بزرگ شدی و به نسبت گذشته سنگین تر ادامه داره به حدی که گاهی اوقات پایه مامانی دیگه خواب میشه9.gif

عزیزم دیشب بعد از یه مدتیکه رو پام گذاشتمت و مرحله خوابوندنت طول کشید و پایه منم دیگه تاب و تحمل نداشت تصمیم گرفتم بهت پیشنهاد بدم اگه دوست داری یکم تاب تاب بازی کنیم

نمی دونستم چه قدر موفق میشم ,آخه شما مدتیه تاب بازی نمیکنی و ما هم به همین خاطر تابتو جمع کرده بودیم اما از وقتی اومدیم پایین دوباره تو اتاقت گذاشتم که شاید یه روزی هوس کنی و بخوای دوباره باهش بازی کنی

دیشب تا بهت پیشنهاد دادم استقبال کردی و فوری رفتی تو تابت

عزیزم منم پایین تابت دراز کشیدم و در حال تاب دادنت برات قصه گفتم و لالایی خوندم

وای محمد موفقیت آمیز بود و شما بالاخره با یه شیوه جدید تر و راحت تر واسه من خوابیدی Baby1f.gif

امیدوارم بتونم هر شب با این شیوه بخوابونمت عزیزم

دوست دارم و امیدوارم چشمایه معصومت همیشه رویاهایه قشنگ ببینه

 محمد جون در حالی که تو تابش خوابش برده                                 محمد جون تو تخت خوابش

 

[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 13:01 ] [ مامان محمد جون ]

سلام قشنک من

عزیزم دوباره فرصتی دست داد تا هرچندکوتاه میهمان چشمان قشنگت باشم

عزیزم

حدودا از آخرین باری که برات نوشتم 2 ماه میگذره من هر روز به دنبال فرصتی بودم تا شاید حتی در قالب چند جمله برات بنویسم ,خیلی دوست داشتم از شب یلدا و یه سری دیگه از خاطرات قشنگ مثله تولد دختر عمه جون جدیدت بنویسم اما عزیزم تقریبا نزدیک یه ماهی میشه که من اینترنت نداشتم

آخه تقریبا یه ماهی میشه که ما و مامانیشون جابه جا شدیم ؛تصمیم گرفتیم واسه تنوع ما بیایم طبقه پایین و مامانی برن بالا ,چون بالا هم به خاطر بزرگیش واسه مامانی بهتر بود و پایین هم چون حیاط داشت واسه شما بهتر بود

بعد از جابه جایی کامل هم من به علت تغییر جایه مودم و سیستم اینترنت نداشتم و مجبور بودم صبر کنم تا هر وقت سر دایی جون خلوت شد بیاد و اینترنتمون و راه بندازه و دایی جون تازه ٢ روزه که اینترنتمون و راه انداخته

حالا یکم سرم خلوت تر شده و امیدوارم بتونم برات زودتر بنویسم

عزیزم به امید یه روز قشنگه دیگه که بتونم دست پر بیام و از شما و خاطرات قشنگت و عکسات مطلب بذارم بدرود

دوست دارم مامانی

[ سه شنبه 19 دی 1391 ] [ 0:05 ] [ مامان محمد جون ]

سلام یه دنیا شیرینی من

میدونم خیلی کم کار شدمو یه مدتیه نمیتونم مثله گذشته ها برات با فاصله زمانیه کمتری بنویسم و حتی عکساتو برات بذارم

آخه این روزا سر مامانی حسابی شلوغ بود تا چند روز پیش داشتم واسه کارشناسی ارشد میخوندم البته تو یه رشته جدید,بعد یه مدت خوندن منابع رشته جدیدی که انتخاب کرده بودم (البته از مجبوری چون رشته ای رو که دوست داشتم مشهد نداشت)متوجه شدم هرچی میخونم علاقه مند که نمیشم هیچ پشیمون ترم میشم

بگذریم سرتو درد نیارم فعلا بی خیالش شدم و واسه همین دارم برات با دلی آرام و بدون استرس کنکور و آزمون می نویسم تا خدا چی بخواد و ببینم آخر تصمیم چی می گیرم

واسه همین یه چند روزی مامانی به خاطر درس و بحث نمیتونست برات بنویسه

عزیزم

این روزا کارایه عجیب و غریب زیاد انجام میدی وبعضیاش در عین عجیب بودن به قدری شیرنه که دلم نمیاد واست ننویسم

چند روز پیش که من داشتم با تلفن صحبت می کردم شما هم تو آشپز خونه نشسته بودی و داشتی به ماشین لباسشویی با کنجکاوی نگاه می کردی و هر از گاهی با خودت می گفتی لباس شوریه تا اینکه احساس کردم خیلی تو رفت و آمد به آشپز خونه و اتاقی تا نگاه کردم دیدم داری لباسایه خشک و تمیزی رو که از رخت آویز جمع کردم میکنی تو لباسشویی

زیاد اهمیت ندادم و مشغول صحبت شدم که دیدم داره صدایه آب میاد چند باری صدایه آب سرد کن یخچالو شنیدم که ازش آب برمیداشتی

گفتم نکنه خودتو خیس کنی و سرما بخوری تا اومدم ازت خبر بگیرم دیدم یه لیوان برداشتی هی از آب سرد کن آب میکنی میری میرزی رو لباسایی که کردی تو ماشین و با دست یه دور ماشینو میچرخونی

اون لحظه نمیدونستم بهت بخندم یا بی توجهی کنم که دیگه از این کارا نکنی که یهو گفتی نگا کن لباس میشوره

فدایه این شیرین کاریات بشم که وجودت هر ثانیه طعم خوش زندگیمون و شیرین تر میکنه

میخوام بهت بگم خیلی دوست دارم عزیزم

[ يکشنبه 5 آذر 1391 ] [ 15:41 ] [ مامان محمد جون ]

سلام عسلی

الان که تصمیم گرفتم برات بنویسم شما مشغول بازی با دوچرختی و حسابی داری با هش صحبت میکنی که بیا و نرو و هرچند گاهی میگی بیب بیب و بوق میزنی

عزیزم این روزا خیلی شیرین زبون شدی و حسابی دل من و بابا جون و با حرفایه قشنگت میبری

امروز صبح بعد از خوردن صبحونه دیدم رفتی سراغ یه سری کتابایه جیبی اندازه هم و داری باهشون بازی میکنی منم مشغول انجام کارایه خونه بودم که یه هو اومدی و گفتی مامان جون بیا قطاره

وقتی اومدم دیدم همه رو خیلی قشنگ پشت هم چیدی و داری هلشون میدی جلو و میگی قطاره

منم خندیدم و گفتم آره مامان جون قطاره و میخواستم برم که باز دستمو گرفتی و 2 تا از کتا با رو برداشتی و گفتی نگاه کن هواپیما دیدم 2 تا کتابو بغل کتابایه قطار شدت گذاشتی و مثلا بالهایه هواپیما تو درست کردی

این قدر با ذوق و شوق بهم نشونشون میدادی که منم حسابی ذوق کردم

عزیزم  خیلی دوست دارم

و از اینکه این همه انرژی مثبت بهم میدی ممنون

[ چهارشنبه 3 آبان 1391 ] [ 12:11 ] [ مامان محمد جون ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

با سلام به وبلاگ روزهای زندگی من خوش آمدید من مامان محمد از امروز20/1/1390تصمیم گرفتم خاطرات روزهای کودکی محمد جون رو اینجا ثبت کنم تا هم یادآوری برای خودم باشه هم فرزند گلم در آینده از خوندن خاطراتش لذت ببره امیدوارم شما هم از خوندن مطالب اون لذت ببرین