روزهای زندگی من

خاطرات کودکی محمد

نجوایی با تو که همه هستی منی

'محمدعزیزم

 

محمد عزیزم

روزی که به دنیا امدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید

 

که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیبا تر است

 

و میلادت شیرین ترین بهانه ایست که میتوان با آن

 

به رنجهای زندگی هم دل بست و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست

 

میلاد تو معراج دست های من است

 

وقتی که عاشقانه تولدت را شکر میگویم

 

بدون عنوان

سلام یه سلام گرم و قشنگ به..... اومدم بگم محمد جونی دیدم دیگه نمیشه چون شما دیکه حالا یه داداش جون داری و من دو تا گل قشنگ دارم پس سلام به خوشگلایه خودم محمد و مرتضی بعد یه سال نمیدونم از کجا  و چی بگم به خاطر همین فعلا برا شروع یه عکس از تون میذارم   ...
2 شهريور 1393

مامان جون تنبل

سلام نفسی نمیدونم از آخرین باری که برات نوشتم چند روز میگذره فقط اینو میدونم که انگار حساب سال و ماه داره از دستم میره تو همه این روزایی که نتونستم برات بنویسم یه عالمه اتفاقایه خوب و بد برامون افتاد و گذشت اما هرچی بوده تا به امروز خیر بوده عزیزم تو هر روز بزرگ و بزرگتر میشی و هر روز شیرین تر از روز قبلت مخصوصا حالا که دیگه مثه یکی از اعضایه بزرگ خونواده تو صحبتا شرکت می کنی و فکر کنم یکم هم بیشتر از کوپنت برامون سخنرانی می کنی به تولد نی نی جدیدمون هم چیزی نمونده تا سه ماهه دیگه شما صاحب یه داداش کوچولویه مهربون میشی(برایه ملیحه جونم که داره از کنجکاوی.....) میدونم که خیلی دوسش داری و از الان هم...
1 مهر 1392

اتفاقایه سال جدید

سلام عسلی میدونم خیلی وقت میشه که برات ننوشتم و دل خودمم واسه اینجا یه ذره شده عزیزم این پست اولین پستی هست که تو سال جدید دارم برات مینویسم تو این دو ماهی که از شروع سال نو می گذره واسه خونواده ما خیلی اتفاقایه جدید افتاده و شاید یه سری از این اتفاقا باعث شده مامانی یکم کم کار بشه و برات نتونسته بنویسه شروع سال جدید برامون پر بود از شادی و یه اتفاق خوب اونم اینکه لحظه سال تحویل متوجه شدیم خاله جونی داره برامون یه نی نی قشنگ و ناز میاره و شما هم یا پسرخاله دار یا دختر خاله دار میشی از بعد تعطیلات هم تصمیم گرفتیم بذاریمت مهد یه مهد خوب و نزدیک خونه شما هم خیلی مهد کودک و مربیتو دوست داری هرچند من برا رفتن...
26 ارديبهشت 1392

تولد محمدجون به روایت تصویر2

سلام عزیز دلم همون جوری که بهت قول دادم امروزم با یه سری دیگه از عکسایه تولدت اومدم امیدوارم خوشت بیاد عکس بالا مربوط به گیفت هایه هدیه بود که سی دی تولد پارسالت رو که میکس کرده بودم به مهمونا هدیه دادیم ...
3 فروردين 1392

محمد جون و مروری بر خاطرات تولد به روایت تصویر

    سلام گل پسر بنا به قولی که بهت داده بودم امروز با یه سری عکسایه تولدت اومدم امیدوارم خوشت بیاد     اینم چند نمونه از تزیینات   اینم از هداییای تولدت: عزیزم دوباره سعی میکنم به همین زودی با بقیه عکسایه تولدت بیام دوست دارم خوشگلم                                   ...
19 اسفند 1391

محمد جون و یه عالمه اتفاقایه خوب

سلام نفسی میدونم خیلی گذشته و برات ننوشتم تو این روزایی که نتونستم برات بنویسم یه عالمه اتفاقایه قشنگ و خاطره ساز برامون افتاد عزیزم اول اینکه من تا چند روزی درگیر کارایه تولد کوچولویه شما بودم تا حسابی بهتون خوش بگذره و از روزایه بعدشم مشغول کارایه دایی جون حسین بودیم عزیزم بالاخره دایی جون حسینم قاطی متاهلین شد و شما حالا یه خانم دایی جون مهربون مثه دایی جون داری که خیلی دوسشون داری بعد از مراسم عقد تو حرمشون که تقریبا با مراسم تولد شما هم زمان شد تا فاصله مراسم تالارشون فقط 15 روز فاصله بود و ما باید تو این 15 روز خریدایه خانم دایی جون و حتی خوذمونو انجام میدادیمو برا مراسم آماده میشدیم واسه همی...
17 اسفند 1391

شیوه جدید لالا

سلام مامانی خوشگلم امروز میخوام برات یکم از طریقه خوابیدنت و تحول یه باره دیشب بگم عزیزم شما از همون نوزادی وقتی می خواستی بخوابی یا رو پایه من یا رو پایه بابا جون لالا میکردی و هنوز هم این رویه با توجه به اینکه شما بزرگ شدی و به نسبت گذشته سنگین تر ادامه داره به حدی که گاهی اوقات پایه مامانی دیگه خواب میشه عزیزم دیشب بعد از یه مدتیکه رو پام گذاشتمت و مرحله خوابوندنت طول کشید و پایه منم دیگه تاب و تحمل نداشت تصمیم گرفتم بهت پیشنهاد بدم اگه دوست داری یکم تاب تاب بازی کنیم نمی دونستم چه قدر موفق میشم ,آخه شما مدتیه تاب بازی نمیکنی و ما هم به همین خاطر تابتو جمع کرده بودیم اما از وقتی اومدیم پایین دوباره تو اتا...
27 دی 1391

اثاث کشی

سلام قشنک من عزیزم دوباره فرصتی دست داد تا هرچندکوتاه میهمان چشمان قشنگت باشم عزیزم حدودا از آخرین باری که برات نوشتم 2 ماه میگذره من هر روز به دنبال فرصتی بودم تا شاید حتی در قالب چند جمله برات بنویسم ,خیلی دوست داشتم از شب یلدا و یه سری دیگه از خاطرات قشنگ مثله تولد دختر عمه جون جدیدت بنویسم اما عزیزم تقریبا نزدیک یه ماهی میشه که من اینترنت نداشتم آخه تقریبا یه ماهی میشه که ما و مامانیشون جابه جا شدیم ؛تصمیم گرفتیم واسه تنوع ما بیایم طبقه پایین و مامانی برن بالا ,چون بالا هم به خاطر بزرگیش واسه مامانی بهتر بود و پایین هم چون حیاط داشت واسه شما بهتر بود بعد از جابه جایی کامل هم من به علت تغییر جایه مودم و سیس...
19 دی 1391

لباسشویی

سلام یه دنیا شیرینی من میدونم خیلی کم کار شدمو یه مدتیه نمیتونم مثله گذشته ها برات با فاصله زمانیه کمتری بنویسم و حتی عکساتو برات بذارم آخه این روزا سر مامانی حسابی شلوغ بود تا چند روز پیش داشتم واسه کارشناسی ارشد میخوندم البته تو یه رشته جدید,بعد یه مدت خوندن منابع رشته جدیدی که انتخاب کرده بودم (البته از مجبوری چون رشته ای رو که دوست داشتم مشهد نداشت)متوجه شدم هرچی میخونم علاقه مند که نمیشم هیچ پشیمون ترم میشم بگذریم سرتو درد نیارم فعلا بی خیالش شدم و واسه همین دارم برات با دلی آرام و بدون استرس کنکور و آزمون می نویسم تا خدا چی بخواد و ببینم آخر تصمیم چی می گیرم واسه همین یه چند روزی مامانی به خاطر درس و بحث نمیتو...
5 آذر 1391

محمد جون و ساخت هواپیما

سلام عسلی الان که تصمیم گرفتم برات بنویسم شما مشغول بازی با دوچرختی و حسابی داری با هش صحبت میکنی که بیا و نرو و هرچند گاهی میگی بیب بیب و بوق میزنی عزیزم این روزا خیلی شیرین زبون شدی و حسابی دل من و بابا جون و با حرفایه قشنگت میبری امروز صبح بعد از خوردن صبحونه دیدم رفتی سراغ یه سری کتابایه جیبی اندازه هم و داری باهشون بازی میکنی منم مشغول انجام کارایه خونه بودم که یه هو اومدی و گفتی مامان جون بیا قطاره وقتی اومدم دیدم همه رو خیلی قشنگ پشت هم چیدی و داری هلشون میدی جلو و میگی قطاره منم خندیدم و گفتم آره مامان جون قطاره و میخواستم برم که باز دستمو گرفتی و 2 تا از کتا با رو برداشتی و گفتی نگاه کن هواپیما دیدم 2...
3 آبان 1391